شعری از نظامی (عبرت از مردگان)

زنده دلى در صف افسردگان

   رفت بهمسایگى مُردگان

حرف فنا خواند ز هر لوح پاک

   روح بقا جُست ز هر روح پاک

کارشناسى پى تفتیش حال

   کرد از او بر سر راهى سؤ ال

کین همه از زنده رمیدن چرا است

   رخت سوى مرده کشیدن چرا است

گفت پلیدان بمغاک اندرند

   پاک نهادان تَهِ خاک اندرند

مرده دلانند بروى زمین

   بهر چه با مُرده شوم همنشین

همدمى مرده دهد مردگى

   صحبت افسرده دل افسردگى

زیر گِل آنانکه پراکنده اند

   گر چه بتن مرده بدِل زنده اند

مرده دلى بود مرا پیش از این

   بسته هر چون وچرا پیش از این

زنده شدم از نظر پاکشان

   آب حیاتست مرا خاکشان

 

این نوشته در درباره مرگ ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.