بازگشت، چگونه؟!

طبیعت، داستان شگفت انگیزى دارد؛ بهاران فرا مى‏رسد، درختان پر شکوفه، و زمین سرسبز و پرطراوت گردیده و جنگ‏هاى انبوه زمین رإ؛ آرایش مى‏دهند، اندک اندک درختان میوه، میوه خود را به بار مى‏نهند و با گذشت چند ماه و رسیدن فصل تابستان انواع میوه‏ها با رنگ‏هاى گوناگون، درختان را پوشانده و بر زیبایى طبیعت مى‏افزایند، تا اینکه پاییز فرا مى‏رسد، میوه‏ها از درختان چیده شده و باد خزان به تدریج برگ‏هاى درختان را از تنه آن‏ها جدا نموده و بر روى زمین پراکنده مى‏کنند، و با فرا رسیدن زمستان سرد، دیگر از آن سبزى و طراوت زمین و جنگ‏ها اثرى باقى نمى‏ماند، جز درختانى به ظاهر بى‏جان و زمین گل آلود چیزى به چشم نمى‏خورد و به دیگر سخن، طبیعت در زمستان مى‏میرد. ولى با بازگشت فصل بهار، زندگى خود را باز مى‏یابد.
یعنى: معاد طبیعت فرا مى‏رسد و این معاد، هر سال تجدید مى‏گردد.
انسان نیز روزى از مادر زاده مى‏ شود و با گذشت سال‏هایى چند، به طراوت و شادابى و زیبایى جوانى مى‏ رسد و بسان گل و برتر از آن در دامان خانواده شادى مى‏ آفریند. تدریجا به دوران میانسالى و از آن به دوران پیرى و کهولت مى‏ رسد و در پایان، مرگ را در آغوش مى‏ گیرد و به زیر خاک مى‏ رود. و سرانجام او در درون خاک، پوسیده شدن و خاک شدن است.
آیا انسان‏ها را نیز بازگشتى هست؟ چگونه مى‏شود که طبیعت را هر سال معادى باشد ولى انسان را بازگشتى نباشد؟

بیایید بیشتر درباره این مسئله تفکر و تدبر کنیم…

این نوشته در درباره مرگ ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.